نقشه وبلاگ :
صفحه اصلی
صفحه خانگی
ذخیره کردن صفحه
اضافه به علاقه مندیها
نسخه RSS وبلاگ

نسخه ATOM وبلاگ

تبلیغات نقشه وبلاگ :
صفحه اصلی
صفحه خانگی
ذخیره کردن صفحه
اضافه به علاقه مندیها
نسخه RSS وبلاگ

نسخه ATOM وبلاگ

نامه به مدیر وبلاگ
ایمیل مدیر
Y! ID مدیر :
نویسندگان :
آرین (63)
آرشیو ماهانه :
اردیبهشت 1387 (1)
دی 1386 (1)
آذر 1386 (1)
شهریور 1386 (1)
مرداد 1386 (1)
تیر 1386 (3)
خرداد 1386 (2)
اردیبهشت 1386 (1)
اسفند 1385 (1)
بهمن 1385 (2)
دی 1385 (2)
آذر 1385 (3)
آبان 1385 (2)
مهر 1385 (2)
شهریور 1385 (2)
مرداد 1385 (1)
تیر 1385 (2)
خرداد 1385 (5)
اردیبهشت 1385 (3)
فروردین 1385 (2)
آرشیو موضوعی :
عمومی (59)
ورزشی !!!!!!!! (2)
مخلوط ! (1)
علمی ! (0)
۲ تیپ (1)
جستجو در بلاگ :
خبرنامه :
نظر سنجی :
آدرس های دیگر :
آدرس اول
آدرس دوم
آدرس سوم
آدرس چهارم
امروز :
افراد آنلاین :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه
زمان ارسال مطلب : چهارشنبه 18 اردیبهشت 1387 - چهارشنبه 18 اردیبهشت 1387
ما که رفتیم آسیا ... http://ghooti.wordpress.com
[ ویرایش مطلب در : - - - ]
[ نویسنده : آرین ][ موضوع : عمومی , ]
[ پیام شما [] ][ لینک ثابت ]
[ بالای صفحه ]
سو ... وات دِ فِنامِنا ؟
زمان ارسال مطلب : دوشنبه 24 دی 1386 - دوشنبه 24 دی 1386

و این پشت مُشتا یه چیزی هست که همه چیز رو مسخره می کنه ، موسیقی بلوز گوش می کنه ، "بچّه ها ... گل آقا" می خونه و با هر چیز مقدسی شوخی شیطنت می کنه ...
[ ویرایش مطلب در : دوشنبه 24 دی 1386 - 05:01 ق.ظ ]
[ نویسنده : آرین ][ موضوع : عمومی , ]
[ پیام شما [] ][ لینک ثابت ]
[ بالای صفحه ]
.
زمان ارسال مطلب : جمعه 30 آذر 1386 - جمعه 30 آذر 1386
آ : ببین من یه سیستمی دارم تو زندگیم به اسم راه پیماییهای طولانی مدت . بعد توی این راه پیماییهای طولانی مدت من همینجوری شروع میکنم ، راه میرم ، راه میرم ، اصلا حرکتمو قطع نمیکنم ، ماشینا بوق میزنن مردم بهم متلک میگن ماشین میاد از روم رد میشه ، برف میاد بارون میاد ، ولی من همچنان به راه رفتن ادامه میدم . الانم اگه سوار شدم به خاطر این بود که خیلی خیس شده بودم . حوصلهٔ راه رفتن دیگه نداشتم ، خسته شده بودم . بعد به خاطر اینم هیچی نمیشنوم ُ برای این که تو گوشم موسیقیه . بعد ، تمام مدت دارم موسیقی گوش میدم . تو چی تو موسیقی گوش میدی ؟ اون وقت چی گوش میدی ؟ چون میدونی من آدما رو از رو موزیکی که گوش میدن طبقه بندی میکنم . یعنی این که واسم مهمه بدونم کسی بلوز گوش بده ، یا جز گوش بده یا موسیقی آلترناتیو گوش بده ، یا مثل من فکرش باز باشه اول باخ گوش بده بعد موسیقی آلترناتیو گوش بده ، بعد همه رو پشت سر هم گوش بده و دچار هیچ مشکلی هم نشه . بعد حالا چی گوش میدی ؟
م : من داریوش گوش میدم .
آ : مممم... نکتشو گرفتم!
- پی نوشت : این بالاییا ماله من نیست ، یعنی اون "آ" به هیچ وجه آرین نیس ، ولی حس و حال ذکر منبع هم نیست .
[ ویرایش مطلب در : شنبه 1 دی 1386 - 04:12 ق.ظ ]
[ نویسنده : آرین ][ موضوع : عمومی , ]
[ پیام شما [] ][ لینک ثابت ]
[ بالای صفحه ]
بسته .
زمان ارسال مطلب : چهارشنبه 14 شهریور 1386 - چهارشنبه 14 شهریور 1386
می دانید . آدمها به 3 دسته تقسیم می شوند .
دسته سوم آدمهایین که به هر دلیلی نمی خواهند در این طبقه بندی شرکت کنند ، یا کلا آدمهایی که جزو دسته ی 1 یا 2 نیستند .
دسته ی اول : آدمهای خوشحال رو تشکیل می دن ، نمونه ش فراونه
A ا ، پانیز جون چقدر مش ت قشنگ شده
B ا ، جدی می گی ؟ فک می کردم خراب کرده باشه ، واقعا خوب شده ؟
A آره ، خیلی عالی شده ،پیش ثریا رفتی ؟
B نه ، این دفعه رفتم پیش فی فی جون ، کارش عالیه
A چقدر گرفت ازت ؟
B ـ 25 تومن ، با کلی چونه که زدم
A وا ؟ حوب گرفته واللا
.
.
B نگین ، این مانتو E خیلی بهت میاد ، خوشگل وخوش هیکل که بودی ، خوشگلتر ام شدی
{ با نیش تا اینجا باز و آب دهن آویزون )
A وای ، تورو خدا راس میگی ؟ قابلی نداره پانیزم ، خوشگلی از خودته
کمی اون طرف ، تر سر فرشته :
C سینا ، آهنگ جدید محمود رامتین رو شنیدی ؟
D نه ... مگه نگرفتنش ؟
C نه بابا ، شایعه بود ، روشنش کن برات بلوتوثش کنم
.
C ا ؟ گوشیه رو عوض کردی ؟
D آره بابا خسته شده بودم
C این چنده الان ؟
D ـ 900 تومن ، ولی باحاله ، هی پسر اونجا رو
.
.
E برا دو تاتون میشه 90 تومن
D نوید 90 تومن پیشت داری ؟ من 20 تومن دارم
C نه ، منم 50 تا دارم
D با 70 تا باهامون راه میای ؟ جدا بیشتر نداریم
E باشه ، فقط سری برو اوضا داره بد میشه
سرتون رو درد نیارم ، خلاصه ش این که این آدما به یع چیزایی اهمیت می دن ، دسته دوم به چیزای دیگه ..
* کلی گویی آفت شعر است ، حرف مفت آفت ذهت ، .... ، آفت ذهن همیشه بد است ، خواه بنشسته روی مبل سیاه ، خواه در قاب تلوزیون پیدا ، خواه استاده به آسمان چون ماه .
دسته دوم ، آدمایین که ... راستش بهشون می گن آدمای خسته .
باحالترین تیکه فیلمی که دیدم ، یه تیکه از نفص عمیق بود ،
.
.
-شما دو تا ، دو قلویین ؟
پسر مو بلنده ، با صدای خسته و اینا :
-- نه 3 قلو ان ،
بعدش یه عالمه مکث و اینا کرد
-- خوب دو قلو ان دیگه
و بعد "-" می خنده ... نه منطورم اینه که
.
.
.
اینجور آدما چرت و پرت زیاد می گن ، مثلا خودم 2 تاشون رو دیدم ، که راجع به سوسمارهای داخل اتاقشان با هم صحبت می کردن ، مه مثکه این اواخر هم همه ی سوسمارها فرار کرده ن و کلی زدن تو حال این 2 تا
یا .. چه می دونم ... راجع به این که ... ممممم ... اون ته دریا ، که یه خط داره اوضا چه جوریه ؟ یه پرتگاه خیلی خفنه که آب تو رو به سمتش می کشه و باید خلاف جهت آب کلی شنا کنی و یه دونه کنده رو یهو می بینی و می پری روش و ... خلاصه از این جور چیزا .
[ ویرایش مطلب در : چهارشنبه 14 شهریور 1386 - 11:09 ق.ظ ]
[ نویسنده : آرین ][ موضوع : عمومی , ]
[ پیام شما [] ][ لینک ثابت ]
[ بالای صفحه ]
راه برو لعنتی .
زمان ارسال مطلب : سه شنبه 16 مرداد 1386 - سه شنبه 16 مرداد 1386
حالم به هم می خوره از این جور مثال زدنا ، ولی آدما کارای زیادی می کنن که حالشون ازش به هم می خوره ، نمی کنن ؟
می دونی چیه ؟ قضیه مثل اون 4 ساعت آخر دماوند می مونه ،
نمی دونم چرا همیشه اینطوری میشه تو گروه ، همیشه یه گروه تند رو جلو تر میره ، یه گروه کند رو هم با فاصله پشتش ، منم یه گروه 'آرین' تشکیل می دم ُ تنهایی بین این دو تا گروه می رم .
ساعت ، نزدیکای 7 صبح ، 3 ساعت ، تو همچین شیبی راه رفتی ...
اونقدری خسته ای ، که وقتی یه لحظه می شینی و سرت رو به پشت تکیه می دی ، 20 دقیقه خوابت می بره ، بعد که بلند میشی می بینی چند نفری از گروه پایین بهت رسیدن ، یعنی ۳ نفر ... پشت سر سرپرست راه می ری ، سر پرست از تو هم وضعش بدتره ، سرعت راه رفتن به ظرز غیر قابل تصوری کمه ، هر ۲ ثانیه یه قدم ، بعد از 1 ساعت راه رفتن ، ... خانم تدین از گروه تند رو کم آورده و این کنار خوابیده ، سر پرست هم همونجا میشینه ، بیخیال بالا اومدن .
سرعتم رو بیشتر می کنم ، می رسم به بابای سهیل ، اونم بعد از نیم ساعت کم میاره ، وا میسته ، .
خانم ساعی موازی با من داره میاد از اون پایین ، با فاصله ۲۰ ، ۳۰ متر اونور تر ، میاد میرسه به من .
قضیه اینه که هر یه قدمی که بر می داریم ، احساس می کنیم این آخرین قدمیه که میشه برداشت ، واقعا هیچ توانی نمونده ، اونقدر خسته ایم و اونقدری هوا سرده و اونقدر بوی گوگرد میاد ، که اگه بشینیم ، می تونیم تا ۴،۵ ساعت دیگه بخوابیم ، ولی ... ولی فقط یه قدم دیگه میشه برداشت ، ... ۲ ثانیه بعد ، همین فکرها ، .. و فقط یه قدم دیگه ...
مساله ایناس که به قله ایمان داری یا نه .
رنجی که می بریم ، هیچ سگی حاضر نیست ببره ، ...
.
..
. نمی دونم قدم بردارم ، .. ندارم ، .. آخه اینجا اصلا قله نداره . خودمون رو os کردیم ..
..
. نمدونم چرا گاهی فک می کنم آدما چقدر شادن .
..
.
..
.
..
.
.
.
[ ویرایش مطلب در : سه شنبه 16 مرداد 1386 - 08:08 ق.ظ ]
[ نویسنده : آرین ][ موضوع : عمومی , ]
[ پیام شما [] ][ لینک ثابت ]
[ بالای صفحه ]
زمان ارسال مطلب : شنبه 16 تیر 1386 - شنبه 16 تیر 1386
می دونی ... چرت می گن وقتی می گن هر چیزی یه راهی داره ... یعنی ، گاهی هم اتفاقاتی هست كه میفته ... كه از در كه میای تو ، فقط باید بیای تو اتاق ، تی-شرتت رو دراری ، با شكم بیافتی رو تخت ، دستهات هم مثل یه لوزی كه انقدر به ضلع بالاییش فشار اومده كه اون راسش باز شده باز شده ، اشكات رو با مچ بند آبی كه به دست راستته پاك می كنی ، فقط اون مچ بند لیاقت همچین كاری رو داره ، بعد اونقدر آروم آروم گریه كنی كه خوابت ببره و همه چیز رو فراموش كنی ...
.
.
.
شب ساعت 12،1 كه همه خوابیدن از خواب می پری ، آب می خوری .. و تا صبح فكر می كنی .. و هیچ كاری نمی تونی بكنی ... فقط خودت رو قانع می كنی كه مهم نیست لعنتی .
[ ویرایش مطلب در : - - - ]
[ نویسنده : آرین ][ موضوع : عمومی , ]
[ پیام شما [] ][ لینک ثابت ]
[ بالای صفحه ]
حرفهای داغت عزیزم ، حیف كه ضمانت اجرایی نداره
زمان ارسال مطلب : چهارشنبه 13 تیر 1386 - چهارشنبه 13 تیر 1386
[ ویرایش مطلب در : چهارشنبه 13 تیر 1386 - 01:07 ق.ظ ]
[ نویسنده : آرین ][ موضوع : عمومی , ]
[ پیام شما [] ][ لینک ثابت ]
[ بالای صفحه ]
طرز فکر با طمع م**
زمان ارسال مطلب : سه شنبه 5 تیر 1386 - سه شنبه 5 تیر 1386
می دونی ؟! اصولا کارها به دو دسته تقسیم می شن .
کارهای تفریحی ، که از انجامشون حس خوبی بهت دست میده ، مثل کتاب خوندن ، موزیک گوش کردن ، نوشتن ، فکر کردن ، کوه رفتن ، مهمتر از همه .. ورزش کردن ، هر چی که می خواد باشه ، سنگ نوردی ، کوه نوردی ( ورزشهای باشگاهی که تو یه تیمی هستی و آینده ت رو تضمین می کنه جزو این دسته نیستن ) - این کارها علیرغم لذت گولزنکی که به آدم می دن ، کارهای بد هستند ، و کارهای دسته دوم باید به اینها ارجحیت* داده شوند .
دسته دوم ، کارهای خوبهستند ، مهمترین مثالش درس خوندنه ولی خوب ... اگه تو یه تیم ورزشی پول در بیاری ... یا یه جوری تو بازار یی چیزی ، پول بتونی در بیاری و زندگیتو بچرخونی و دستت به دهنت برسه و رو پای خودت بتونی واستی ، اون كار هم به زور جزو كارهای خوب حساب میشه ، البته مهم تر از همه اینه كه درس بخونی و واسه خودت كسی بشی .
(*قاعدتا املاش رو درست نوشتم ؟)
اگه یه روز روانشناس بزرگی شدم ، نه كه مشهور ، یعنی ... طوری كه ... چه می دونم ... بزرگ دیگه . تمام تحقیقام رو رو روسپی ها انجام می دم ، می دونی ؟ همیشه به طرز فكرشون فكراشون غبطه برام جالبه می خورم ، حداقل كاری كه می كنن اینه كه به كارهای چیزی كه برای به دست آوردن پول می كنن افتخار نمی كنن .
یه ج*** رو میشناختم ، به اندازه كافی پول داشت ، حتی شوهر هم داشت ، ولی واسه تنوع این كار رو می كرد ،می گفت لذت می بره ، طلاق گرفت ، هنوزم این كار رو می كنه ، شغل و پول هم داره ، ولی این كار رو می كنه ، پول هم نمی گیره ، به كارش هم افتخار می كنه .
درست مثل همه ی ما .
نمی دونم ... ۳،۴ سال پیش بود .. نه ، خیلی كمتر .
یه شب یادمه تا صبح گریه كردم ، اولین باری بود كه با صدای بلند گریه می كردم ، اولین باری بود كه معنای واقعی هق هق كردن رو می فهمیدم ، اتفاقی برام نیافتاده بود ، می دونستم كه به زودی خبری میشنوی كه ناراحتت می كنه ، تصور این كه قراره تو لحظه ای ناراحت شی حالم رو اینطوری كرده بود .. می دونی ... بعضی آدما انقدر روحشون لاغره كه آدم دوست نداره حتی یك ثانیه گریه كنن ، گاهی اوقات آدما دعا می كنن كه خدا تمام غصه های تو رو به من بده ، تا لحظه ای "..." نشی .
[ ویرایش مطلب در : سه شنبه 5 تیر 1386 - 12:06 ب.ظ ]
[ نویسنده : آرین ][ موضوع : عمومی , ]
[ پیام شما [] ][ لینک ثابت ]
[ بالای صفحه ]
رنج
زمان ارسال مطلب : دوشنبه 21 خرداد 1386 - دوشنبه 21 خرداد 1386
می کشمت ، 1 ماه به من فرصت بده تا بکشمت ، نمی دونم ... شاید قبلش مثل وقتی که این پست رو نوشتم ، سرم رو از عقب به صندلی تکیه دادم و اونقدر گریه کردم که "..." ، شایدم اون موقع تونستم تمام ذهن و اراده م رو متمرکز کشتنت کنم ، پارسال ، همون 24 ام ، تا صبح بیدار موندم ، باشد که یه اتفاق خاصی بیفته ، ولی جهان گیتی هستی ، به تخمش هم حسابم نکرد ، ولی 24 صبح مرداد امسال ، یا من زنده ام . یا تو می دونی خوشگلم ؟ جهان پتانسیل وجود جفتمون رو نداره . جدی می گم . اگه
پاورقی : نگران نباش ، یه قاتل همیشه حواسش جمعه ،نه روح مقتول از وجود همچین بلاگی خبر داره ، نه روح شما از وجود اون ... 
ویرایش دوم :
نمی خواستم رازم رو فاش كنم ، ولی خیلی جالب بود كه یكی دیگه هم از همین كلمه استفاده كرده بود . ( كشتن )
قسمتی از كتاب "درخت زیبای من" ( بعد از نوشتن این پست خوندمش ) :
....
مدتی آب دماغم را بالا كشیدم .
-مهم نیست ، او را می كشم .
-بچه ، این چه حرفی است كه می زنی ، پدرت را بكشی ؟
- بله ، این كار را می كنم . شروعش هم كرده ام . كشتن به معنای این نیست كه هفت تی بیوك را بردارم و درق ! نه . با دوست نداشتنش او را در قلبم می كشم . و یك روز خواهد مرد .
- در این سر كوچك چه افكاری وجود دارد !
این حرف را می زد ، اما موفق نمی شد هیجانی را كه خفه اش می كرد نگه دارد .
-اما مرا هم گفته بودی می كشی ...
- اولش این را گفتم . بعد تو را به معكوس كشتم . تو را با زنده كردن در قلبم كشتم . پرتغالی ، تو تنها كسی هستی كه دوستش دارم . اما نه به جهت این كه به من عكس ، لیموناد و شیرینی و تیله می دهی ... قسم می خورم كه راست می گویم .
...
[ ویرایش مطلب در : دوشنبه 28 خرداد 1386 - 08:06 ق.ظ ]
[ نویسنده : آرین ][ موضوع : عمومی , ]
[ پیام شما [] ][ لینک ثابت ]
[ بالای صفحه ]
زمان ارسال مطلب : دوشنبه 14 خرداد 1386 - دوشنبه 14 خرداد 1386
[ ویرایش مطلب در : دوشنبه 14 خرداد 1386 - 06:06 ق.ظ ]
[ نویسنده : آرین ][ موضوع : عمومی , ]
[ پیام شما [] ][ لینک ثابت ]
[ بالای صفحه ]
زمان ارسال مطلب : پنجشنبه 20 اردیبهشت 1386 - پنجشنبه 20 اردیبهشت 1386
بازم گریه .. احمقانه ست
این مدت یه عالمه چیز می خواستم بگم ، ولی ... چیزه ، همه شون رو یهو می گم ، شاید خیلی طولانی شه ، مهم نیس ، می خوام ... می خوام خیلی صمیمانه فقط درد دل کنم ، فقط براینکه یکم خالی شم ،
اگه یه دوست نیستی ، همین الان گمشو بیرون ، آلت اف 4 ،
*آخه می دونی چیه ... قبلانا گریه کردن ... چیزه ... آدم رو خالی می کرد ، ولی ، نمی دونم چی شده ؟ باگ پیدا کرده ، خراب شده ... کلا هیچ تاثیری نداره ، کلا عذابه همش .
سیگار و قلیون و این جور چیزا تا حالا نکشیدم ، ولی کارایی می کنم که همونا می کنن ، وقت رو میگذرونم ، فیلم می بینم ، بازی می کنم ، اسخر ، ورزش ، حتی درس ، همه اینا بهونه هایین .. واسه گذروندن زمان /
دوس دارم الان حرفهای بی ربط بزنم .
** یه سری اصل تو زندگی هست ، یعنی کلا دنیایی که خدا طراحی کرده ، یه محدودیتهایی داره ، می دونی ... دنیا پتانسیل خیلی چیزها رو نداره ... تابلو E ، تابلو ترینشون اینه مثلا : "آدمهای محبوب و دوست داشتنی به یه جایی از دنیا می رن که «دور» نامیده میشه" ... یا .. چه می دونم ،دنیا پتانسیل این رو نداره که آدم از یه حدی خوشحال تر بشه ، همیشه یه اتفاقی می افته ، یادته که ؟
**@ می دونی ... اینو تا حالا به هیشکی نگفته بودم ، من یه چیزی دارم ، یکم خوف تر از حلقه ی تو «ارباب حلقه ها» و یکم پر کاربرد تر از «ساعت برنارد» و اینجور چیزا ، ولی خوب ... تو یه شرایط خاصی کار می کنه ، ... یکی دیگه از چیزهایی که دنیا پتانسیلش رو نداره ، برقراری همین شرایطه ، جدی می گم ، شرایطشم خیلی ساده ست ها ، خیلی ، ولی هر بار ، خدا یه کاری می کنه که نشه ، شده 100 میلیون آدم رو بدبخت می کنه که من نتونم از این استفاده کنم ، پسر احمق نشو ، جدی دارم باهات حرف می زنم ، یه روز اگه بشه ، ... چیزه ... دنیا خیلی راحت تر از اون چیزی که تصور کنی فتحه ، ... یعنی از دید من
**# پسر من می تونم فتحش کنم ، برام کاری نداره ، یادت نیست ؟ چند روز اون شرایط بر قرار بود ، ... اصلا نمی فهمیدم روزها چه جوری می گذرند ، 4،5 سالی می گذره ... اون دفتره رو که یادته ؟ فکر می کنی چند درصد آدمهای جهان همچین همت و اراده یی دارن ؟ نه جدی می گم ...دقیقا یه هفته ی کامل ، می نوشتم ، باور نمی کنی نه ؟شاید روزی 10 ساعت روش وقت می ذاشتم ، تازه 10 ساعت بعد از مدرسه ، یعنی یه هفته کلا تا 2و 3 ی شب روش کار می کردم ، عمرا اگه باور کنی ، شب آخر هم 4 تموم شد ، 7 بیدار شدم و ............... . تازه ، اینها حداقل بودن ، اینها فقط واسه یه جمله ی بی نهایت بی اهمیت بودن ، میدونی اگه حد اکثر باشه چی میشه ؟
##$ آدمها فکر می کنن یه حد خاصصی دارند ، جسم رو می گم ، که نمی تونند فراتر از اون برند ، ولی مثلا اگه بری کوه ، می فهمی آدم می تونه 16 ساعت راه بره ، اونم با اون شیب ، شبش هم نخوابه ، فقط با یه نیرو ی یه چیز مثل "دوست داشتن" و " عشق" و اینجور بچه بازیا ، ... بعضی موقعها جسمت می تونه کارایی کنه که تصور نمی کنی ، همینطورم مغذت ، واسه همین می گم ".." .
*** می دونی چیه ؟ ... تکنولوژی ریده به ارتباط ، یعنی من الان نشستم پشت "پی سی" ، بعد دارم آهنگ گوش میدم گریه می کنم ، یعد سعید می پرسه چه خبر ، چه طوری ؟ و من می گم بهتر از این نمیشه ، ... تلفنم همینطوره .. نمیشه قیافه ی یارو رو ببینی ، ... حتی حرف زدن هم همینطور ... جز 10 تا کلمه ی خاص ، هیچ چیز ابزار دیگه یی واسه توصیف نداری ، واسه اینه که از نگاه کردن چشات لذت می برم ، و تماس .
**** امشب خیلی قاط بودم ، احتمالا باز چرند نوشتم .
[ ویرایش مطلب در : - - - ]
[ نویسنده : آرین ][ موضوع : عمومی , ]
[ پیام شما [] ][ لینک ثابت ]
[ بالای صفحه ]
Dead man walking
زمان ارسال مطلب : پنجشنبه 17 اسفند 1385 - پنجشنبه 17 اسفند 1385
تقریبا ۱ ماه پیش شورع کردم به نوشتنش ٬ همینطوری هر روز یه مقدارش رو کم و زیاد کردم ... یعنی ماله امروز نیست این حرفها . در ضمن اگه یه دوست درس حسابی هستین و من رو میناسین بخونین این رو ٬ مطلب اصلا عمومی نیست ٬ ببخشید به هر حال . :

*من مردم ،
* می دونی ... بحث " تو خود بودن ، ناراحت شدن ،شاکی بودن ، دپسرده ( Depsorde ) شدن ،تصمیم جدیدی گرفتن ، دوره ی کوتاه "..." و از این دست نیست ، فقط من مردم
* می دونی آدما برا چی زنده اند ؟ آدما با یه سری طناب/نخ خودشون رو چسبوندن به اینجا ، می دونی چی می گم ؟ ... یعنی ... ببینم تا حالا شده از همه چیز حالت به هم بخوره ؟ یعنی به همه فحش بدی بگی از همه چیز متنفری ؟ 3،4 ساعت پشت سر هم گریه کنی ؟ نه ، یه مقدار بیشتر از اون چیزی که داری تصور می کنی ؛ خوب ... ؟ اون وسط مسطهای این که داری به همه چیز فحش می دی ، چند تا چیز هست که ... میگی به جز اینها ، از همه ی عالم متنفرم ؟ شاید واسه بعضیها اون چی خدا باشه ، شاید یه آدم باشه ... خوب ؟ خوب راستش اگه هیچ طنابی نباشه که وصلت کنه به جهان ... خوب یعنی هیچ انگیزه یی واسه انجام هیچ کاری نداشته باشی .. خوب ... عزیزم اون موقعست که می میری ، نه ... نشد !
* نمی دونم چطوری بهت بگم ؟ ببین اون روز ساعت 10:10 دیقه صبح یادته ؟ الکی فکر نکن ، تنها بودم اون موقع ، اگه اون اتفاق 1 ماه پیش افتاده بود ، الان یا از خوشحالی پر در میاوردم ، یا تا 1 هفته خرکیف بودم ( مثل اون روز برفی تو اول یا دوم راهنمایی که انقدر خوشحال بودم که نوید و سورن همون اول صبح همه چیز رو حدس زند ! ) ، یا مثل صبح 24 مرداد 3،4 سال پیش اونقدر پر انرژی می شدم که "...." (یا مثل ساعت 11:55 دقیقه ی همون روز که نتونستم تو خیابون جلوی گریه ی خودم رو بگیرم ) / ولی می دونی .. این دفعه ککم هم نخارید ، یعنی نه خوشحال شدم ، نه گریه کردم ؛ احمقانه بود ، حالم از این وضعییت به هم خوره ، می دونی ؟ از رو این علائم حیاتی فهمیدم که ... مردم یعنی خوب ... هیچ Response یی نشون ندادم
* نمی دونم دقیقا کی این اتفاق افتاد ؟ مردن رو میگم ... اور روز 4 شنبه 7:07 دقیقه ی صبح ؟ که از شوقش از 5:30 منتظر نشسته بودم و یهو خورد تو حالم ؟ یا اون روزکه منو برد اون بالای بالا ، و یهو ... ولی نه ، فکر کنم قبل از اون روز مرده بودم ، چون هرکی دیگه بود میرفت بالای بالا ، ولی من ککم هم نخارید ! شاید هم اون روز 4 شنبه فکر کنم دومین 4 شنبه بود ، شایدم اولیش ! مهم نیس ... احتمالا تدریجی بوده ، .. ولی نمی دونم اون خط سبزه که رو دستگاهست کی صاف شد و صدای بوق ممتد اومد ...
می دونی ... الان دوس دارم سرم رو از تو بذارم رو رون چپ یکی --- گریه کنم ، اونقدر گریه کنم که از هوش برم ، و وقتی به هوش میام تو بهشت باشم ، دوس دارم تو بقلت گریه کنم و از همه چیز ... خیلی غیر منطقی ، بد بگم ، و تو ام فقط تاییدم کنی ، بدون یک کلمه اضافی ، فقط تایید کنی ، ... دوس دارم بالای تختم بخوابم طبق معمول بالا تنه لخت ، سرم رو بذارم روی پشت ساعد راستم ، گریه کنم و با بازوم اشکام رو پاک کنم ، اشکای سمت چپ رو هم با مچ بند آبیه .
Wanna cry die in your arms cold arms
* تو این 1،2 ماه بدجوری کمک می خواستم ... خوب .. کسی نبود ، یعنی خوب خیلیها بودن ...ولی خوب ... همه حرفهای منطقی می زنن ، عادی هم هست ، شاید اگه منم بودم همینطوری عمل میکردم ، مگر این که کشته مرده ی یارو باشم ، ولی خوب من اینطوری (منطقی) دوس ندارم ، حداقل الان اینطوری اصلا خوشایند نیست . تو این 2 ماه به اندازه ی تمام عمرم گریه کردم ، البته نمی دونم ، شاید اندازه تابسـ... نه هیچی ... خیلی خیلی بیشتر از اون سال !
* یه حس باحالی حس ، از طبقه 9ام ، اونور نرده ها ، از پشت دستهاتو میگیری به نرده ها ، پایین رو نگاه می کنی ، واسه یه نیم ساعت ، ... بعدش حس احمقانه یی بهت داست میده ، می دونی ... فرق ارتفاع رو با زمین نمی فهمی ... رواشنشناسا بهش می گن "توهم ارتفاع" ... احمقانه ست . ... باحاله /

* اینها رو ننوشتم مثل اون سری نوشته هایی که می گفتم عوض شدم یا اونهایی که یه تصمیمی گرفته بودم ... یا حتی مثل اونهایی که ناله می کردم ... این فقط یه سری جمله ی خبری بود ... واسه این که بهت بگم تو خودم نیستم ، ناراحت نیستم ، گرفته نیستم و هیچ کدوم از این چرندیات نیست ، و "کی خوب میشم" هم نداره ، چون اصلا بد نیست ، عزیزم دپرس یا دپسرده یا هر چرت دیگه یی هم نیستم ! اوکی ؟ ناراحت نشو پس از چیزی !
گرچه ناراحت بشی هم هیچ اهمیتی نداره ، .. فقط یه نوع حس انساندوستانه ! خوب نیست آدم بقیه رو آزار بده !
just for noth gettin' the main source of the pain
first picture taken by aliakbar mehdizade!
[ ویرایش مطلب در : شنبه 19 اسفند 1385 - 12:03 ب.ظ ]
[ نویسنده : آرین ][ موضوع : عمومی , ]
[ پیام شما [] ][ لینک ثابت ]
[ بالای صفحه ]
زمان ارسال مطلب : دوشنبه 30 بهمن 1385 - دوشنبه 30 بهمن 1385
1- گرافیتتی که نوشته “ArrY”
2- توصیف این : In the down an angel was dancing, surrounded by an aura of light, but in the shadows, something was watching, and with patience awaiting the night
2-1 ترجمه ی افتضاح شعر (فقط برای کسائی که هیچی از بالایی نمی فهمند ! چون ترجمه ش افتضاحه ! ) : در سپیده دم فرشته ایی احاطه شده با حاله یی از نور با در حال رقص بود ، ولی در تاریکی ، چیزی در حال تماشای او بود و با بردباری در اتضار شب بود ....
2-2 تعبیر شعر ! :دی !!! : سمت راستی آرینه ، 6 صبح بیدار شده داره Break-dance میکنه !!! سمت چپی هم داف چادری آرینه ! داره یواشکی از تو تاریکی نگاهش میکنه !
همه ی این ایده ها و گرافیتی از وحید معصومی !©
[ ویرایش مطلب در : دوشنبه 30 بهمن 1385 - 07:02 ق.ظ ]
[ نویسنده : آرین ][ موضوع : عمومی , ]
[ پیام شما [] ][ لینک ثابت ]
[ بالای صفحه ]
لذت پرواز
زمان ارسال مطلب : شنبه 21 بهمن 1385 - شنبه 21 بهمن 1385
کاری که بعضی ها تو رویاها شون انجام می دن ، و بعضی ها تو طبیعت .........پرواز ! :

حدس میزنی فریم بعدی چیه !؟
[ ویرایش مطلب در : شنبه 21 بهمن 1385 - 06:02 ق.ظ ]
[ نویسنده : آرین ][ موضوع : عمومی , ]
[ پیام شما [] ][ لینک ثابت ]
[ بالای صفحه ]
I don’t know it’s just the way I am !
زمان ارسال مطلب : چهارشنبه 27 دی 1385 - چهارشنبه 27 دی 1385
می دونی ... زندگی هر آدمی اینطوری شروع میشه ... هر سال تو یه روز خاص مردمی که دوسش دارن میرن سر قبر اون آدم و دستمالهای خیس رو به چشمها و گونه هاشون می زنند تا اشکها وارد چشمهاشون بشه و .. بعد از یه مدتی ، تو یه روز خاص ، همه ی فامیل جمع می شن و یارو رو از تو قبر در میارن ، اولش هر کسی یه لباس سفید تنش داره ، بعد لختش می کنند می برندش مرده شور خونه ، اونجا با شیلنگ آبهای رو تن یارو رو میکشند تو لوله و هر کسی بسته به شانسش یه طوری زنده میشه ! اکثرا "زنده شدن طبیعی" (یعنی وقتی زنده میشن پیر هستند ) ولیی بعضی ها هم با حادثه رانندگی ، خودکشی یا یه حادثه دیگه زنده میشن . بذار مدل اول رو کامل توضیح بدم .
اولش یارو پیره ، هی عقب عقب راه میره تا کم کم پیری و فراموشیش رو از دست میده و با زنش زندگی خیلی خوبی رو دارند ، شدیدا عاشق هم اند ، تا این که کم کم شناختشون از هم کم میشه و تو یه روز مقدس که همه دارند شادی می کنند عقب عقب می روند محضر و اسم خودشون رو از تو شناسنامه هم پاک می کنند ، کم کم همدیگر رو فراموش می کنند ، طوری که دیگه اصلا هم رو نمی شناسند !
می دونید ، دانشگاه یه جاییه که آدما بسته به سواد و معلوماتشون از یه مقطعی شروع می کنند ، خفنها از دکترا شروع می کنند ، به زحمت سر کلاس همه ی معلوماتشون رو از دست می دهند ، تا به لیسانس ، دیپلم و بالاخره جایی برسند که خوندن و نوشتن بلد نیستند ، (تکلیف خونه شون هم نوشته هاییه که باید با نوک مدادشون پاک کنند و آخر یه دفتر سفید میشه ! ) ؛ بعد از یه مدت دیگه حتی نمی تونند راه بروند و آخر سر هم طی یه عمل خیلی سخت وارد رحم مادرشون می شوند و پس از طی 9 ماه کم کم از بین می روند و دیگه اثری ازشون نیست .
فکر کنم نفهمیدین ما چه جوری زندگی می کنیم ! بذار اصلا کل دیروز رو از 12 شب براتون تعریف کنم ! :
12 شب خسته و کوفته از خواب بیدار شدم ، 11:30 با ماشین یاشار دنده عقب تا کلاس پارکور 1 رفتم ، اونجا با انجام یک سری حرکت توانایی انجام پارکورم رو کمتر کردم ، بعد کلی سر حال ساعت 9:30 عقب عقب از کلاس اومدم بیرون . رفتم دسشویی و از تو چاه یه چیزهایی رو کشیدم تو بدنم ، داشتم می ترکیدم به خاطر همین سری رفتم هایدا ! و چیزهایی رو که کشیده بودم تو بدنم رو به صورت ساندویچ در آوردم و تو کاغذ ساندویچی 2 که از تو سطل برداشته بودم پیچیدم و دادم به مغازه دار و.... پولش رو گرفتم . ولی یکم از این چیزهایی که از تو دسشویی کشیده بودم مونده بود ! واسه همین عقب عقب رفتم مدرسه (و از راننده تاکسی پول گرفتم(چون با سوار شدنم باعث پر شدن بنزنین ماشین می شدم (و اون باید می رفت بنزین رو تو پمپ بنزین خالی می کرد و پولش رو می گرفت )) ) دم مدرسه تو یه دونه از این مغازه ها که چیزهای سرخ کردنی می فروشند یه سری مرغ بودند که می چرخیدند و گرمای خودشون رو به شعله می دادند ! 3 خلاصه یه سموسه بالا آوردم تا شکمم خالی خالی بشه و دادمش به آقا سعید (سموسه یی E بقل مدرسه ) و اون بهم پول داد (کلا اونجا یه سری آدم با سموسه وارد می شوند و پول می گیرند ! )، در نهایت هم تو مدرسه برگه های امتحانی پر شده رو از مراقب گرفتم و پاکشون کردم ، بعدشم با اشکان و سهیل و شایان تمام معلوماتی رو که داشتیم از رو کتاب فرامو کردیم ، و7 صبح با راننده ی سرویسمون که داشت سیگار می کشید 4 دنده عقب اومدیم خونه و سر حال با صدای زنگ ساعتم گرفتم خوابیدم .
1- پارکور یه ورزشیه که ما انجام میدیم ، برای مثال دیشب رول-جامپها رو تمرین کردیم ! ببین طبق دافعه ی زمین هر کسی می تونه خودش رو بندازه رو یه بلندی ! ولی ما قبل از پرش پامون درد نمی گیره یا نمیشکنه ! چون که قبل از پرش رول می زنیم که موقع بالا افتادن بهمون فشار نیاد !
2- بعدا این کاغذها رو می برند کارخونه ، با یه "پاد دستگاه" هایی اینها رو تبدیل به چوب نرم می کنند ، بعد تبدیل به چوب سفت و کنده می کنند ! بهش یکمی برگ و اینها می چسبونند و ... بعد با ماشین می برند تو جنگلها و به ریشه های بدون تنه یی که تو جنگلها هست می چسبونند !
3- این مرغهای پخته شده گرماشون رو می دهند به آتیش ، بعد از یه مدتی خودشون یخ و خام می شوند و مغازه دارها اونها رو می ذارند تو یخچال ، بعد از این که یخچال کلی سرد شد ، اینها رو با ماشین می برند کشدارگاه و بهشون پر و سر می چسبونند و مرغها زنده میشند ، اون وقت مرغها از رو زمین پی پی ! های خودشون رو می کشند تو و دونه می دهند بیرون ! کشاورزهای زحمت کش هم این دونه ها رو می چسبونند به هم تا گندم درست شه !
4- سیگار کشیدن اینطوریه که دود رو از تو ریه و هوا می کشی تو دهنت و بعد از یه مدت تبدیل به یه سیگار کامل میشه ، بعد اینها رو می ذاری تو یه جعبه ، وقتی که جعبه هه کامل شد ، میری میدیش به فروشنده و پولش رو میگیری !
ایده ی اولیه (برعکس کردن زمان ) برگرفته شده از کتاب "هندسه-نسبیت-بعد چهارم" [ ویرایش مطلب در : چهارشنبه 27 دی 1385 - 04:01 ق.ظ ]
[ نویسنده : آرین ][ موضوع : عمومی , ]
[ پیام شما [] ][ لینک ثابت ]
[ بالای صفحه ]
:: مطالب پیشین ::
This Template Designed by Mehran ®ostami Copyright © 2005 Pars Theme